نگرانم
خیلی وقت بود که زمان منو شکه نکرده بود
یعنی احساس می کردم که آدم بسیار دقیقی هستم و هیچ چیز نمی تونه
توی کارهام خللی وارد کنه
با برنامه ریزی دقیق دنبال کارهام هستم و مگه چیز دیگه یی هم مهمه؟
راستش توی دنیای خودم غرق شدم
غافل از اینکه اینا همه ی جوانب نیستن
برای من که این طوریه
هر از چند گاهی یه اتفاقی , مناسبتی , حالت خاصی باعث می شه که
به خودم بیامو و برگردم توی مسیر تعریف شده ام.
ولی این دفعه خیلی فرق می کنه
این دفعه فهمیدم که یه جورای دیگه یی هم زندگی ممکنه
البته برام غریب نبود, ولی حداقل متوجه شدم که وقتی آدم درون موقعیت
قرار داشته باشه این بسیار متفاوته با هر زمان گذشته یا تجربه ی پیشین.
خیلی تلخه که پرپر شدن یکی از عزیزترین ها رو ببینی و بتونی به
کارهای عادی ادامه بدی
وبتونی برنامه ریزی کنی
کار کنی
درس بخونی
به موقع باشی
عصبی نشی
ولی اینا چیزی رو درمان نمی کنه
چون شمع اگر که روشن باشه یعنی اینکه داره می سوزه
داره آب میشه
اصلا مگه می شه که یه شمع هم روشن باشه و هم ازش کم نشه؟
نمیشه
حالا فکر کن یه بادی هم وزیدن بگیره و بخواد اونو خاموش کنه
زودتر از تموم شدنش
خیلی سخته که جلوشو بگیری
همه می دونن
اگه همه حرفی نمی زنن برای اینه که نری تو اون حال و هوا
ولی
من نگرانم
اینبار دیگه کاملا شکه شدم
ودیگه دقیق نیستم
و اینبار دیگه نمی تونم فراموش کنم یه چهره یی رو که همه ی تلاششو
می کنه ولی هر روز دستاش خالی تر از قبل می شن.
اینبار تو دنیای یه نفر دیگه غرق شدم
مثل بقیه
ولی اینجا دیگه نه برنا مه ریزی و نه نظم من به هیچ دردی نمی خورن
وبیشتر از همه ی اینایی که گفتم
نگران تو ام
نکنه بشکنی
نکنه این ظرف را که یه جاهایی داشتی بزرگش می کردی بشکنی
نکنه ببری
کم بیاری
اونوقت همه ی ماها کنارت می شکنیم
کم میاریم
نگرانم.

