دستگاه تغییر صدا دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388

بعضی ها وقتی به آدم دروغ می گن

آدم دلش می سوزه

ممکنه  حتی پابه پاشون گریه هم بکنه

می دونید چرا؟

چون بعضی ها بلدن چجوری دروغ بگن

چون این یه تواناییه که همه ندارن

حالا در نظر بگیرید از این بعضی ها که گفتم

بعضی هاشون که دیگه بی نظیرن

مثلا میان تو تلویزیون و با چن تا آمار عقب افتاده و ناقص

چنان به هم می بافن

که آدم خودشو یادش می ره

تو دلش می گه

چه انسان شریفی!

چه آدم زحمت کشی!

ولی تا به خودت میای

متوجه می شی که چه  پوستی ازت کنده شده

چقدر برای داشتن حداقلایی که نداری از جوونی و عمرت مایه گذاشتیو هنوز نداری

چقدر شبا دیر رسیدی خونه و صبحا زود رفتی

ولی زورت نرسیده یه پس انداز کوچولو داشته باشی
چقدر همه چی سخته

چقدر باید تلاش کنی ولی یه مشت دروغگو و رانت خوار

همه چیزو با اسم دین بالا بکشنو

ببرنو

بخورنو

زور بگنو

بخوان بموننو

.....نو

....نو

...نو

..نو

.نو

نو

روز از نو

روزی از نو

یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388


جمعه 15 خرداد ماه سال 1388

این روزا به نظر من روزای مرگ سیاسیه

مرگ سیاسی یه مفهوم خیلی بزرگیه

دوستای من

مردن سیاسی فقط در یک فضای تلخ سیاسی به وجود میاد

مرگ سیاسی وقتی به وجود می یاد در فضای سیاسی دروغ و دورویی و مردم فریبی زیاد باشه

مرگ سیاسی مرگ یه نفر نیست

گر چه به نظر الان هست

ولی بدونید

لحظه تلخی بود برای من دیدن مرگ

تا حالا از نزدیک ندیده بودم

دست و پا زدن قبل از مرگ

ببینید چقدر زشته که تو بالاترین سطح گیس و گیس کشی باشه

تازه از شبکه سراسری هم پخشبشه

به نظر شما بهچی میشه امید داشت تو این فضا؟

شاید هم باید منتظر این باشیم که نوبت ما بشه

مرگ سیاسی تک تکمون

که خیلی تلخه


پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1388

خوب

خوب دیگه

دنیا همین شکلیه

پر از ماه و سال

پر از دقیقه و ثانیه

خدا رو سپاس

من راضی ام

دنیای من مثل همیشه پر از محبته

پره از علاقه و شور و تلاش

من مثل همیشه می فهمم که استراحت کردن چه لذتی داره

می فهمم که نفس کشیدن و بودن چه زیباست

خلاصه

امروز روز آخر اردی بهشته

این روز برای من همیشه روز خاصی بوده

خوب به دلایلی

خدارو بازم شاکرم

امسال که دیگه اصلا حرفشو نزن

بی نظیره

دنیا که با کسی دعوا نداره

اگه داشت که من اینهمه دوستای خوب نداشتم

دوستایی که زودتر از هر چی یادشونه اون چیزی رو که من یادم نیست

دوستایی که فقط شعار نمی دن

دوستای خوب

دوستایی که محبت تو چشماشونه

وبهترین دوست

که بهترین جایگاهو داره

بگذریم

یادم می یاد روزایی که برای داشتن چیزایی آرزوهایی داشتن

می بینم روزایی رو که همون چیزارو دارم

خدایا منو قدر دان نگه دار

بهم لیاقت بده

همه می دونن که دنیای تو آزمایشگاهه

منم دوست دارم موفق بیام بیرون

شما هم یادتون باشه

یه روزی آدم به همه چیزایی که می خواد می رسه

یه روزی شما هم می رسید

اصلا کسی نیست که نرسه و بمیره

برعکس

همه می رسن ولی وقتی رسیدن یادشون می ره

من اصلا دوست ندارم یادم بره

من تلاش می کنم یادم نره

می خوام به همه بگم

به چیزایی که می رسید

تموم نمیشه خواستتون

تازه رسیدن شروع می شه

وقتی رسیدید

بیشتر تلاش کنید

چون مهم نگه اشتنه

خیلی ها مون تو این مرحله وا می دیم

به امید موفقیت برای همه

تو این روز خوبی که دارم

و همه روزای خوب شما

خداحافظ اردی بهشت

سلام

خرداد



پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388

این کوچه باغ نسترن و خرمن نسیم

با هر بهار هست ولیکن تو نیستی

اردیبهشت هست

هوای بهشت هست

گل بی شمار هست

ولیکن تو نیستی





ادرکنا مهدی جان

جمعه 7 فروردین ماه سال 1388

سعی کن خودت باشی

حتی وقتی تنهایی

حتی وقتی هیچ کس نیست

تنم می لرزه از روز محشر

روزی که خدا پرده ها رو بزمین بی پردگی میریزه

به زمین بی ریایی

به زمین بی قدرتی

اونوقت همه می بینن

تا حالا

فکرشو کرده بودی؟

تنم می لرزه از روزی که همه بفهمن من وقتی فقط خودم بودمو خودم چه

اشتباهاتی مرتکب شدم

چه بی انصافیایی کردم

تو هم به اینا تا حالا فکر کردی؟
تو هم کنار دین داریات تا حالا یه لحظه وایسادی که عقبتو نگاه کنی و

ببینی

چه فرهادها مرده در کوهها

چه حلاج ها رفته بر دارها

که ما آدم باشیم

نه اینکه فقط حرف از آدم بودن بزنیم

خیلی نمیگذره از یه روزایی

نه

اصلا نمی خوام بگم یادش بخیر

خدایا گناهای منو به همه نشون بده

ولی بهشون بگو که نمی دونست

هر کاری کرد ندونسته بود

بهشون بگو که دلش سیاه نبود

دم از مردونگی بی خودی نمی زد

اگه می گفت مردم؛ بود

کسی رو گول نمی زد

از آخر اشتباهاتش بی خبر بود

یه لحظه با اشتباهش مدارا نکرد

تا ازش سر درآورد باهاش جنگید

خودشو فدا کرد تا دیگه اشتباه نکنه

دنبال بهونه نگشت

توجیه نکرد

گفت غلط کردم

راستی

تو هم گفتی غلط کردم؟

گفتی اشتباه کردم؟

یا همه چیو در حالت

stand by

رها کردی؟

معذرت خواهی کردی یا گفتی به درک؟

وایسا

کارت دارم هنوز

باخودمم

خود بی خودم

یه روزایی فکر می کردم محبت بی دریغ خوبه

آره اسمش خوبه

ولی نه همیشه

یه روزایی فکر می کردم صداقت خوبه

همه چیز زندگیتو به آدمای قابل اعتماد بگی خوبه

آره اون روزا خوب بود

ولی

حالا میبینم که هیچ چیزی یه طرفش خوب نیست

تو یه رو باشی و با تو چند رو باشن

تو یه رنگ باشیو باهات چند رنگ باشن

آره

من آدم ساده یی بودم

خدایا تو می دونی

من نیتای خوبی داشتم

خدایا تو می دونی

من یه رنگ بودم

خدایا می دونی

من صادق بودم

من صابر بودم

 

خوب دیگه

شاید بس باشه

برای تو چی

چیزی هست که بخوای بگی؟

من که دیگه حوصله ی خیلی از حرفا رو ندارم

من دیگه بزرگ شدم

چند شب بیرون از خونه ی بچگی موندم

می دونم شبا هوا تاریکو سرد میشه

می دونم عرفان هست ولی خطر هم هست

می دونم برای نماز صبحم باید حتی با سختی بیدار شم

می دونم باید دروغ نگم

باید دروغ نگم

باید اتهام نزنم

باید سرمو بندازم پایین

باید درست و با صداقت زندگی کنم

باید فقط برای شخص خودم نسخه بپیچم

باید با همه ارتباط سالم داشته باشم

باید تلاش کنم که محتاج کسی نباشم

باید مرد باشم

نه اینکه دم از مردونگی بزنم

و مشکلات

مشکلات برای منن

شیرین

ولی سخت

من با این مشکلاتم دوتایی طرفیم

نه چن تایی

وقتی دوتایی باشیم دو رویی هم نمی کنیم

دروغ هم نمی گیم

ادای آدمای راستگو هم در نمی یاریم

وهمه چیز چه خوبه

راستی

سعی کن خودت بشی

سه شنبه 20 اسفند ماه سال 1387

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اندکیست 

از بزرگترین سقوط جسته ام 

در بی منتهای یک اقیانوس 

ای کاش 

امواج شوخی می بودند

چهارشنبه 23 بهمن ماه سال 1387

 

 

رجعت کن ای حقیقت بی خانمان نشستیم

هرشب به عشق دیدار با درد دیده بستیم 

 

 

.

از طعن تلخ آنان، تیری بقلب داریم

بغض جفایشان را در گوشه ها شکستیم 

 

 

.

ایام سوگواران، غم جمعه های غربت

خورشید بی وفارا، در ماندنش پرستیم 

 

 

.

دیگر میانمان نیست اندیشه های اثبات

کاغذ مچاله ها را سطلی سبک به دستیم 

 

 

پاهای بی توانیست خلعیده در خلالی

مرداب دوریت بود آن روزها که جستیم 

 

 

.

هر چند بی صداییم در ناله ها خمیده

بیچارگان بدانند هستیم اگرچه هستیم 

 

 

.

اطراف و کم طراوت، محزون آدمیت

رسوا و تیره دوران، مهجورها که مستیم 

 

 

.

دیوانگان این کوی، به از هزار عاقل

درماندگان راهیم، دیوانه وار رستیم 

 

 

.

فرزانگان بدانند، صابرمیانه رو بود

در ماندن و نماندن، مردانه ساخت تصمیم

 

یکشنبه 6 بهمن ماه سال 1387

آرام و با تحمل

راهی میان ما هست

از کوچه های عادت

تا لابلای درها

اطراف خانه هایی

پچ پچ صدای زنها

.

از خرقهای سنت

از لطمه های بی ربط

از واژه های معمول

افسانه های عادت

.

راهی میان ما هست

شاید برای حسرت

شاید برای تعریف

یا نه سر شجاعت

.

آرام و با تحمل

دور از شتاب و شدت

قدری بیا بمانیم

برجا به پای حق ها

بیرون ز نقد کم ها

.

راهی میان ما هست

آرام می رویمش

بی اضطراب وپر شور

دور از رسوم بی نور

آرام می شویمش

خاکی و بی هیاهو

یاران بی ریایی

ناخوردگان خوشرو

.

راهی میان ما هست

از لابلای اسراف

از زرق و برق دنیا

دلبستگان آنها

.

راهی پر از تجمل

در گوشه و کنارش

هرگز نشانه ای نیست

احساس ماندگارش

.

آرام و باتحمل

باید عبور سازیم

ورنه اگر بمانیم

افسار آرزو را

در بزم دیگران عیش

در عیش دیگران چشم

در منجلاب تقدیر

باید به گور سازیم

.

راهی میان ما هست

پر اشتیاق و زیبا

با دقتی مداوم

باید عبور سازیم

.

.

.

یکشنبه 1 دی ماه سال 1387

خداوندا 

مرا آن ده که آن به 

 

گاهی باید  

سکوت کرد 

 

 . 

برای همیشه 

یکشنبه 17 آذر ماه سال 1387

 

هوای سرد آذر است و سوز ناگوار می رسد

دلم به مهر او و نغمه ای ز یار می رسد

نشسته در کنار عطر کم فروغ شال و گردنم

نسیمی از ترانه های سنتی مدار می رسد

تو رفته ای و من

شکسته تر شدم

خمیده بر سوار زانووان کم توان

 .  

شروعی از دوباره های مدتی حزین

دلی گرفته و غروب و تنگی ام چنین

تلالویی مدام و چشمهای ملتهب

سکوت بی حیای دوریت زده کمین

زمانی از براده های ریز انتظار می رسد

 . 

.

تو خوانده ای و من

رسیده تر شدم

چو میوه های منتظر به دست عابران

 . 

.

دمیده باد سرد یکنواز هر شبه

خمیده دست مادری به کشف ژاکتی

درون بقچه های بسته از هزار سال پیش

وکودکی که از شوق آسمان وبرف

تمام لحظه های گرم مرغ را می کشد به نیش

صدای جوشش زمستانی جویبار می رسد

.

تو خفته یی و من

دعا به سر شدم

رمیده جوی چشم ودستها به آسمان

نمی برم به جیب

که بهتراین که دست

درین هوای بی مروت و کبود

زعشق گرمی نگاه تو

دوباره یخ زده

.

تو رفته ای ولی

قطار میرسد

سکوت سرد انتظار میرسد

و من میان جمع مردم غریب

نشسته ام چه نرم

به دور خیره گشته ام

به فکر تو فرو

تنیده ام عجیب

وعقربه دگر شتابکی نمی کند

.

.

هجوم لحظه های دوریت

دوباره بی قرار می رسد

 

 

شنبه 2 آذر ماه سال 1387

 

چندی بود به دنبال مفهومی می گشتم و نبود

هر گوشه را به دقت نظاره می کردمو و هر نکته را بارها می خواندم و

حفظ بودم ولی مفهوم نایافتنی به نظر می آمد

.

.

.

فصل اول:

آدمی در صحرای خویشتن ، لابلای ستارگانش که هر شب شاید می درخشند و

گاهی همچون برای من، آن هم نیست که این کمبود، تحفه ی این زندگی محدود و

شهریست.

میرفتمو دلخوری می کردم که کجاست

بدخلقی به خویش

که نکند اصلا نباشد

که تضمینش کتبی ندیم

ولی بود

همه نوعش بود

شفاهی و کتبی

دل من یک دله نگشته بود هنوز

عنانم را محکم گرفتم و سپردم به حضرتش

پذیرفت

.

.

.

فصل دوم:

چند قدم بارونی بود

یه شب پر از ویترین

مغازه های رنگی و چشمان سیر ما

کوچه های باریک و لذت تعارف زدن

دیر شدن های زود و زود شدن های شیرین

نگاههای پنهانی و کوتاه

دلگرمی های دوطرفه

لذت قدم زدن

رویای روزگار بچگی

باورم نمی شد که همین جاست

وعده ی حضرت دوست

.

.

خداوندا

از اینکه قصور کردم در ادای شکرت

مرا ببخش

.

.

.

فصل سوم:

یک مفهوم واقعی

از خودت بی خود می شوی

پائیز در انتهاست

و درختان بی سر پناه

بادی مداوم حرفهای امشب را به دیگران نسیه می دهد

.

باورم کن

.

گوشهایی که تیز می شوند و خرسند

چشمهایی که شاید همه خوشحال نیستند

ولی چه غم

آنها هم اگر به کنه بنگرند

شاد می شوند

آسمانها غوغاست

هلهله یی در راه است

این ابتدای مسیری برای خداست

که به عطر رحمتش پا گرفته

وپیشانی هایی که بی تاب شکرین سجده های خلوتند

امید که زنجیر حقیقت این راه را تا آخر برای ما ببخشی

به توجه مان

به تلاشمان

به صداقتمان

سرما چه خوب هدایت مان می کند

این لحظه که در ایام کم نظیر

قادر به تکرار است

این سرما که یاد آور گرمای مهراست

و هاهای ابر زود گذری که به این برکت

بر این بیابان

اولین هدایا را می دهد

اولین نشانه ها را

اولین مفهوم را

عشق را

.

.

.

پرم از راه

از پل

از رود

از موج

پرم از سایه ی برگی در آب

چه درونم تنهاست

و در آن سوی نگاه

چیزی می بینم

چیزی را می جویم

سنگی میشکنم

رازی با نقش تو می گویم

.

.

.

پرم از وصف تو با ناله ی خویش

پرم از چینش پر راز حقایق

دل خویش

وندر این رایحه جز عطرتو

جز پرده ی اسرار

به جز شوق مداوم ن بود

در نگهبانی امشب سر و سری دارم

با شکوه آسمانی که پر از یاد شده

و خداوند بزرگی که وجودم

در تمنای چنین هدیه والا و عظیم

در فراروی یکی سجده ی عبدانیتم

شاد شده  

ادامه دارد اگر عمری ماند