مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388



من در مسیر تو

از خود گذشته ام

ای بهترین نسیم

در دست عشق تو

چو ن دل نشسته ام

ای بهترین نگاه

من در کنار تو

دستار بخت خویش

بر قلب بسته ام

ای بهترین وجود

من در هوای تو

شبها شکسته ام

ای بهترین صدا

با گوش جان خود

چشمان بسته ام

زیباترین وجود

تقدیر هستی ام

با سرنوشت تو

نقشی چو بی دلان

بر عرش بسته ام

زیباترین نگاه

روشن ترین وجود




چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388



بیچاره

آنچنان که نباید نشسته ام

در انتهای تفکری که نبودنش

آرامشی حقیر را هدیه می دهد

آرامشی زجنس نبودن

نخواندن

نهان شدن

از چهره ی شکسته ی تلخی که مرده است

هر لحظه خنده مرگی به لب شدن



بیگانه

آشنای غریبان خسته ام

در گوشه های پر از درد و سختی و سکوت

چنگی دوگانه به سفتی به روی سر

از چهره های فریب خورده ی رو به موت



بی خانه

درآرزوی سقف  نماندنم

سقفی که برای تحمل مناسب است

این خانه های سر به فلک کشیده خود

تبعیدگاههای به وحشت نشانده است



دیوانه

به هذیان عجیبی تنیده ام

به دست و پای شکسته ام طناب هست

با قدرت مصلحت اندیشان عقل معاب

جمعی ز اطراف گرفته اند مرا به دست

شلاق های پیاپی به پشت مست




چهارشنبه 25 آذر ماه سال 1388

در بی نشانه های کوچه ات

آن چنان که باید

حواس را صیقل نداده ام

عیب از من نیست

.

نسیمی می پیچد که جز بوی نمناک باران تابستانی

از ذره های متراکم گیسوی پریشان شده ای

تکرار می دهد

سر مستی مرا

عیب از من نیست

.

بی تاب و کم نفس

در گردشی به همان سو که رفته یی

گویا مزاحم دیدار دیگرم

در بی کرانه های آنهمه ناگفته های تو

افسوس دمی هم به جای من

از پشت حلقه های درخشان چشم تر

شاهد نبوده ای

که چگونه تکه تکه از همه چیزم گذشته ام

شاید به دیدنت

عیب از من نیست

شاید همان اولین بار

بهتر که خشم می نهادی نظاره ی مرا

بهتر که ذهن را می کشیدمش

دور از هر آنچه چنان خیره مانده بود

حتی به زخم و شکستن

حتی به انزجار

در بی دوام دقایق خم و پیچم فزون شده

از جنس همان دل درد های کودکی

چنگ سکوت حیایم فشرده است

با زور هر چه که دارم ز کوچکی

عیب از من نیست

شنبه 30 آبان ماه سال 1388

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم


انصاف می دهم که پدر راد مرد بود

با آنهمه در آمد سرشارش از حلال

روزی که مرد روزی یکسال خود نداشت

اما قطار های پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ.


او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد.

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرفها برای تو مادر نمی شود.


پس این که بود؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد

در نصفه های شب

یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب

نزدیکهای صبح

او باز زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا راز و نیاز داشت

نه

او نمرده است.


آینده بود قصه بی مادری من

ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده

دویدم به ایستگاه.


خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز

از من جدا مشو


می آمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند


می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به چشم گناهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید

تنها شدی پسر


باز آمدم به خانه چه حالی نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بی نوا پسر


می خواستم به خنده در آیم به اشتباه

اما خیال بود




ای وای مادرم

ای وای مادرم





این شعر بسیار زیبا از مرحوم شهریار بود

برای اینکه بیشتر احساس کنیم مادران عزیزمونو

و

برای همدردی با همه ی کسانی که مادران عزیزشونو از دست دادند

فکر کردم که برای یکبار خوندن هم که شده

بسیار ارزشمند و زیباست





شنبه 23 آبان ماه سال 1388


زان بیشتر که از سر ما آب بگذرد

با نا خدا بگوی که از خواب بگذرد



این کشتی شکسته در این تندباد سخت

آخر چگونه از دل گرداب بگذرد



ای سرزمین مادری ای خانه پدر

یادت چوآتش از دل بی تاب بگذرد



ترسم که چاره ای نکند نوش دارویی

زین موج خون که از سر سهراب بگذرد



گر همچو رعد نعره برآریم هم زمان

کی خواب خوش به دیده ی ارباب بگذرد



زنده یاد

فریدون مشیری




سه شنبه 28 مهر ماه سال 1388

آه


سرزمینم


سرزمین اجدادم


روزگاری غریب و آشفته


شیر غیرت که یادگارت بود


در کناری ز ترس و غم خفته


گیله مردان کتاب هم نشدند


سرزمینم


تمام تنهایی


در نگاهت هنوز می بینم


تو دگر این چنین


نمی خواهی

سه شنبه 31 شهریور ماه سال 1388

دگر سنتورها نمی نوازند... 

به سادگی نمی توان گذشت از مرگ واره ی بزرگ مردی که تا اوج رفت و آوای "چکاد"  را  برایمان  به زمین آورد... 

وما زمینیان را با نوای پر طنین و صدای هیمنه وار مضرابش عجین کرد وپر گشود... 

دگر بالی برایش نمانده که ما را به ژرفای آبی ها روانه کند و "بیداد"  سر دهد.

"همراه شو عزیز" ، که مرگ واره ی بزرگ مرد نوای ایران امان را از چشمهایم بریده... 

وباید گریست اگر که هنوز هم غیرتی هست و اگر باورمان شده که کسی در این روزگار 

 نا حق گفتنها و شنیدنها، حق را  نواخت و فغان بسر دادو ...

سنتورها شکست و "ابوعطا"ها بی یار و یاور شد. مرگ واره ی پرویز مشکاتیان  

مرگ  مطلق  ادراک ماست، مرگ مطلق لغزشهای پر طناز مضرابهاست  

بر سکوی طلایی پر صدا.

پرویز مشکاتیان نه یک ابر مرد موسیقی، بل همه اش موجودیت موسیقی ایران بود.

دگر چه آوریم برای دلهای بی نوایمان که تنها پرویز ما را مهمان "سفره ی دل" خویش میکرد.  

او نه در بند خویش، که در بند خیال می نواخت و آه...

خیال پاک پرنده ها و "دستان" آلوده نشده و "دود عودها"...

دگر نه" آوا"، نه "آئین" نوای گلهای سنتور را نمی شنوند...

مگر دگر میتوان ابر مردی یافت که این چنین آئین سل ها را، "سل آئین" کند  

و یا در جوش  و  خروش تک ضربه ی پشت خرک ها، به رعشه آورد تمام هست و نیست را.

و اینک تا سرحد افتادن کلاه از سرم به بالاها می نگرم، 

 بل دوباره باز...بشنوم نوای ناله ی "چکاد"...

                                                                                                           

                                                                                                           خدایش بیامرزد 

 

 

 

متن زیبایی که مطالعه فرمودید و من خودم براش این اسمو انتخاب می کنم: 

(سوگنامه ی یک شاگرد برای بهترین استاد) به من داده شده که به مناسبت درگذشت هنرمند فقید 

پرویز مشکاتیان در این وبلاگ قرار بدم. 

صبر ایوب بخواهد پدر پیر فلک را                      تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید 

شنبه 28 شهریور ماه سال 1388

نگاه کن به مانده مرده های فصل گرم خیز

در آن بساط طاقت از توان برون کن چنان طبیبکان خود مریض

درخت پر صلابت غرور برگهای پهن

چزیده در کنار

نشسته بی قرار

به جرم سایه های بی توقع و تداعی بهار

کشیده برگ سبز را پتوی سر به انتظار

 آسمان

به دانه های باران

به گریه های ابر خسته از ظلم بی دریغ روزگاران

ترانه آفرین
چنان نوای عاشقان برگهای ریخته
نو گلان از سر رشادت و غرور
به دار های قد بلند بی ترانه آویخته
جنازه های خوشگوار آدمیتی
که زیر پای آدمیتی دگر ریخته
به حرمت غروب سرد و دلنشین فصل بی کسی

فصل منجی و نوای رستاخیز

توتیای سال دلشکستگان

پاییز

دلا ز بستگان خوابهای خواب

دمی دوباره  خیز

برون بکش ردای پاک  و نازنین آزادیت وزین حضیض

به شوق روز های فاتحه

به سوگ روزهای بی غرامت و نشانه ی عذاکشان خشم

به قدرت ابر کسان خنجر آفرین به پشت دین

به پشت بی کسان

به پشت دست خیس اشک مادران

مشت را به پوز آسمانشان ستیز

....

شنبه 31 مرداد ماه سال 1388

پیوند آه ها

تلخی مانده بر جبین پریشان صاحبان این نگاهها

بیچاره مرغ تحمل  که پیر شد

در انتظار و تماشای ماه ها

صیاد بی حیا

به تفعل نشسته ای؟

یا پنبه کوب غلافت به التهاب سود بریدن جان هزار چهره ماه را

با نرمی مه نکبت به سر زده ست؟

دست از امان بدار

در این کنارها

پرواز دل چگونه نقش خدایی به جان زند

بی این گناه ها؟

قلب از محبت خصمانه ات بشوی

در بزم سالکان به ظاهر پرنده دوست

این خون قرمز مرغان نماندنیست

در بطن چاه ها

تیر از کمان بدار

این موج سیاهپوش آسمان گرفته است

در خود تمامی هیاهوی ادعا

در بزم شاه ها

تقسیم مهر نیست

آتش به ژرف گدازنده می زنی

بی آنکه هراسی به قدر اندکی

از رعب بی امان قابله وارش عیان کنی

چون پا به ماه ها

خاکستر از ضربان آتش قوی تر است

وقتی که باد وقاحت امان گرفت

از قلب هیزم عفو گناه تو

ای خار جاه ها

چهارشنبه 21 مرداد ماه سال 1388

تو نمی دانی

ولی

او خوب می داند

تو نمی فهمی

ولی اوست که می خواندت

کیستی؟

چه می خواهی؟

خیابانهای گرم تابستان را به هوای کدام وعده به دل سپرده ای و به جان می خری؟

کجاست

کجاست هیاهوی بی عریان بودنی که تمام هستی را از تو ربوده

آنجا که نمی دانی ولی او می  خواندت

دل اینجا دیگر بسپار

فرصتی نیست

همگان از همه سو تو را می خوانند

بی تفکر

فرار کن

تا نجات یابی

سلام بر تو که ما را می خوانی

نجات بخش رویایی و

نگین هستی

می خوانمت

مگر که ادراک کنم

گوهرت را

سلام بر تو

 

چهارشنبه 24 تیر ماه سال 1388

زندگی یعنی قدم زدن 

تو هر فصلی 

تا فصل بعد 

می چرخی و می چرخی و عبور 

شاید فقط خاطراتی باقی بمونه 

شایدم نه 

زندگی یعنی اشتیاق داشتن و اضطراب از دست دادن 

بیدار موندن شب برای درس خوندن شب امتحانو دوویدن تو خیابونای تهران برای پول در آوردن 

یه وقتایی وقتی یه فصل تازه می رسه 

با خودش خاطره های خوبی میاره 

آدمای خوبی میان و می رن 

روزای خوبی با دوستای خوبی میان و میرن 

ولی آدمی زاد زود می فهمه که به چیزی نباید خیلی دل بست 

چون زندگی یعنی داشتن و دل نبستن 

زندگی یعنی آماده بودن برای پس دادن 

حتی گذشتن از عمر ناقابل 

یادمه یه روزایی فکر می کردم که همه چیز از این زندگی رو می دونم 

اما الان می دونم که هیچی از این زندگی رو نمی دونم  

ولی برای بیشتر فهمیدنه که زنده ام 

آدم همیشه در حال تلاشه 

باید بدونیم که همه ی فصلها 

با همه ی هیجاناتشون 

میان  

که برن 

 نه مثل ما آدما 

که اومدیم که نه فقط بریم 

بلکه خوب باشیم 

وبعد از رفتنمون 

مثل همین تیر ماه که داره می ره 

همه بگن  

جه حیف 

چه زود 

کاش هنوزم بود 

ولی اون دیگه رفته 

یادت باشه 

تیر سال بعد 

به من هم سری بزنی 

چون شاید من هم رفته باشم 

غصه نخور  

زندگی یعنی رفتن 

مثل همین تیر ماه 

یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388

بعضی ها وقتی به آدم دروغ می گن

آدم دلش می سوزه

ممکنه  حتی پابه پاشون گریه هم بکنه

می دونید چرا؟

چون بعضی ها بلدن چجوری دروغ بگن

چون این یه تواناییه که همه ندارن

حالا در نظر بگیرید از این بعضی ها که گفتم

بعضی هاشون که دیگه بی نظیرن

مثلا میان تو تلویزیون و با چن تا آمار عقب افتاده و ناقص

چنان به هم می بافن

که آدم خودشو یادش می ره

تو دلش می گه

چه انسان شریفی!

چه آدم زحمت کشی!

ولی تا به خودت میای

متوجه می شی که چه  پوستی ازت کنده شده

چقدر برای داشتن حداقلایی که نداری از جوونی و عمرت مایه گذاشتیو هنوز نداری

چقدر شبا دیر رسیدی خونه و صبحا زود رفتی

ولی زورت نرسیده یه پس انداز کوچولو داشته باشی
چقدر همه چی سخته

چقدر باید تلاش کنی ولی یه مشت دروغگو و رانت خوار

همه چیزو با اسم دین بالا بکشنو

ببرنو

بخورنو

زور بگنو

بخوان بموننو

.....نو

....نو

...نو

..نو

.نو

نو

روز از نو

روزی از نو

   1      2      3      4      5      6    >>